...شب سرشاری بود..دره مهتاب اندود، و چه روشن کوه، که خدا پیدا بود...
......................................................................................................................
واااااای خدای من .....................!!! باورم نمیشه.............!!! امکان نداره......!!! تموم شد؟؟!!همه چی تموم شد؟؟؟؟؟؟!!!!!!! 13 سال زندگی مشترک...........!!!13 سال زندگی عاشقانه....!!! 13 سال بودن ِ زیر یک سقف..........!!! همه تموم شد؟آخه چطور دلت اومد؟! چطور تونستی خــورد شـــدنش رو ببینی؟! دیدی که چقدر التماست کرد...گفت جبران میکنه.... گفت کارایی رو که توی این سالها انجام نداده رو جبران میکنه به حرمت خانواده ها...کوتاه میومدی و قید بچه رو میزدی... به خاطر عمو و زن عموت!به خاطر پسر عموت که 13 ساله قبول کردی زنش باشی....!!! که کلی به این در و اون در زدی که خانواده ها رو راضی کنی...! آخه یهو چی شد زندایی؟!شما که همیشه برای ما الگو بودی....! یهو تغییر رفتار دادی و از 13 به در پارسال رفتارت عوض شد....!!! از خونه رفتی بیرون و گفتی طلاق....!!!!!!!! واااای نمیدونی دایی چقدر شوکه شد....!!! باورش نمیشد....!!!!همش میگفت آخه چرا؟؟؟!ما که باهم خوب بودیم...! ما که مشکلی نداشتیم...!!! اگر هم مشکلی بوده مثل همه ی این 13 سال...! مثل مشکلاتی که همه ی زن و شوهرا دارن!! چیز خاصی نشد که یهو رفتی بیرون و گفتی طلاق...!! گفتی بچه میخوای........!گفتی نمیتونه بچه دار شه...میخوام جدا شم...! چقدر برای یه مرد سخته بچه دار نشدنش رو به رُخِش بکشن......... چه ذجرهایی که نکشید دایی توی این مدت یکسال...... چقدر پیر و شکسته شد.....چقدر دلش شکست....!!!! مهریه رو گذاشتی اجرا.....دو روز انداختیش زندان........... گفت طلاقت نمیدم...گفت زنمی...دوستت دارم.... هرکاری بگی میکنم.......برگرد...تو رو خدا برگرد........ خدا میدونه چند نفر اومدن واسطه شدن...! خدا میدونه چقدر مامان و خاله ام به دست و پاش افتادن که برگرد...آخه چی شد؟!شما که خوب بودید؟! قبول نکردی...گفتی یک کلام........طلاق........ همه ی ما قبول کردیم که دیگه برنمیگردی.... همه ی پل ها رو خراب کردی و توی این مدت حرمتها رو شکستی... اما دایی قبول نمیکرد....میگفت برمی گرده.... امید داشت....حاضر نبود بهت بی احترامی بشه و دلت یه کم برنجه.... هر لحظه اسمت رو میبرد و از خاطرات و با هم بودنتون میگفت..... نشد.....دلت از سنگ شده بود.... دلت به حال گریه های مامان و خاله و مامان بزرگ نسوخت... دلت به حال زار داییم نسوخت.......همه ی درهارو به روش بستی....... امروز وقت دادگاه داشتید.... تلفنی از یه قطره اشکم پرسیدم که چی شد......؟! گفت تموم شد....طلاق داد...راضی شد طلاقش بده.... دنیا رو سرم خراب شد.....متنفرم از این کلمه....... یعنی دیگه زندایی من نیستی؟!یادته چقدر با هم پایه بودیم؟! یادته دوران نامزدیمون چقدر موقعیت ها رو جور میکردی تا من و یه قطره اشکم تنها باشیم و با هم حرف بزنیم؟! یادته میون 3 تا زندایی ها فقط به تو میگفتم زندایی و اونا رو با اسمشون صدا می زدم؟! یعنی دیگه هیچوقت تو جمع خانوادگی نمیبینمت؟ واااااااااای که دایی چی می کشه....خدایا خودت کمکش کن........ شانس بیاره دیوونه نشه....... آخه اونها خیلی عاشق هم بودن.... تا 13 به در پارسال با هم میگفتن و میخندیدن...شاد بودن... اما یهو عوض شد....واسه همین برامون غیر قابل باوره... خدا میدونه توی این یکسال چه فشارهایی که به داییم نیاورد... چه اذیت هایی که نکرد...دایی دوام آورد...هنوز دوسش داشت... اما دیگه نتونست.....نتونست طاقت بیاره....خورد شد...شکست... بالاخره راضیش کردن که مهرش رو بخشیده؛ بیا و طلاقش بده... خوبید دوستای مهربونم؟!چند روزی نبودم...... ممنون از کامنتهاتون انشالله خدمت برسم و جبران کنم...! توی این پست میخوام در مورد سنّ ازدواج بنویسم...! نمیدونم چرا خیلی ها وقتی می فهمن من 20 سالگی ازدواج کردم با تعجب می پرسن وااای چرا اینقدر زود ازدواج کردی؟؟؟!!!! نمیدونم چرا این روزها همه سعی دارن سنّ ازدواج رو ببرن بالا...! چرا ازدواج رو یه سدّ بزرگ می بینن که مانع همه ی آزادی ها و پیشرفت ها میشه....!!! بله...من در سن بیست سالگی ازدواج کردم و متاهل شدم... وقتی خودم عاشقم.......وقتی طرف مقابلم از من عاشق تر........ وقتی خانواده ها کاملا همدیگه رو میشناسن و فامیل هستن...... وقتی هر دو طرف شرایط مناسب و خوبی رو دارن......... چرا باید جواب رد داد؟!چرا به خاطر سن ، باید از ازدواج منصرف شد؟!! آیا این منطقیه؟؟؟!! وقتی در خودم آمادگی ازدواج و قبول کردن مسئولیت هاشو میبینم وقتی میدونم با ازدواج برکت زندگی آدمها بیشتر میشه...... وقتی میدونم با ازدواج یه همراه و همسفر خوب و شایسته و مهربون دارم که همیشه و همه جا کنارمه و به من اعتماد به نفس میده و دستامو میگیره و پا به پام میاد ، وقتی از تموم امتحانا سربلند بیرون اومده و قابل اعتماده ، چرا نباید ازدواج کنم و به عنوان شریک زندگیم بهش تکیه کنم؟؟؟؟!!!! همونایی که میگن زود ازدواج کردی یه دلیل بیارن من قانع بشم چرا نباید ازدواج میکردم.....؟؟؟!! من دوستای زیادی دارم....... همشون هم همسن خودم هستن شاید بعضی ها یکی دو سال بزرگتر... همشون مثل خودم متاهل هستن.......! ادامه تحصیل میدن و توی زندگیشون موفق هستند... هیچ کدوم خدا رو شکر به مشکلی برنخوردند... طرف صحبت من با اوناییه که ازدواج رو سلب آزادی از طرفین میدونن..... که عقیده شون اینه که باید بطور کامل از تمام آزادیهای مجـــردی استفاده کرد ؛ حتما باید تا قبل از ازدواج تحصیلاتــشون رو تمام کنن ؛ حتما باید به سن بالای 25 سال رسید و بعد مزدوج شد.... اما باید بدونن ازدواج امر مقدّسیه که به هیچ عنوان دست و پای طرفین رو نمی بنده.... به زندگی هدف میده....به زن و شوهر انگیزه میده.... همون راهی رو که دوران مجردی باید تنهایی سپری کنن رو الان میتونن دو نفری طی کنن..... شاید سخت باشه..ولی اینکه یکی هست که کنارته، همراهته و اگر جایی زمین خوردی با مهربونی میاد دستاتو میگیره و بلندت میکنه ، یه حس خیلی خوبیه که تو رو در ادامه ی راه مصمم تر میکنه...... خــوشـــــحــــالــــم........ خوشحالم از اینکه خیلی زود همسفر زندگیمو پیدا کردم..... خوشحالم که درکنارش میتونم به همه اهداف و آرمانهای زندگیم برسم اصلا از این ناراحت نیستم که چرا به نظر بعضی ها زود ازدواج کردم و خودم رو درگیر زندگی زناشویی و مسئولیت های اون کردم....... و اصلا دوست ندارم بازم تفکر اطرافیانم این باشه که زود ازدواج کردم... خدا رو شکر دوستای صمیمی و مهربونی دارم که سطح فکرشون و درکشون خیلی بالاتر از اینهاست که بخوان این مسئله رو عنوان کنن ولی خیلی برام جالبه خیلی از اونهایی که برای اولین بار میان وبم مستقیم میرن سر این موضوع که چرا اینقدر زود ازدواج کردی.....!!!! که البته به نظر خودم هیچ هم زود نبود ، زمانِ خیلی مناسبی بود پ ن : میگن سلام سلامتی میاره ؛ حالا به نظر شما چرا بعضی ها وقتی زحمت میکشن تشریف میارن اینجا و نــظر مــیذارن به خودشون زحمت نمیدن دستشون رو روی ۴ تا از کلید های صفحه کیبردشون بذارن و کلمه ی زیبای " سلام " رو تایپ کنن......!؟ واسه خودم که خیلی سخته بدون سلام وارد جایی بشم! به خدا اصلا وقتی نمیگیره....!!! "مخاطب خاص ندارد " سلامی به لطافت گلهای بهاری خدمت شما دوستای گلم...! جاتون خالی دو سه روزیه خانوادگی می ریم به باغ گل محمدیِ یکی از آشناها گل بچینیم...! داییم یه کارگاه کوچیک تولید عرقیات راه انداخته و هر بار خودش میره به دشت و باغ و بیابون برای پیدا کردن خارشتر و بیدمشک و بهار نارنج و...!! این بار نوبت تولید گلابه........! باغ خیلی خیلی قشنگ و با صفایی بود... یه طرف پر از گلهای محمدی و یه طرف هم پر از گلهای رز و ... اون دسته گلی که بالا عکسشو گذاشتم رو خودم از باغ چیدم و تقدیمش کردم به یه قطره اشکم.....! روز اول " یه قطره اشک" ما رو رسوند باغ و خودش رفت و واسه برگشتن هم اومد دنبالمون... روز دوم آق دایی موقعی که یه قطره اشک خواب بود تماس گرفت که بریم یه قطره اشک هم که خسته بودوحوصله نداشت به من گفت خودت برو من هم که کلا آدم استرسی هستم تو رانندگی ، این بار با اعتماد به نفسی آن چنانی سوییچ رو برداشتم و به همراه مادر شوهر رفتیم دنبال مامان و مادربزرگ و زن داییم....! و این شد اولین تجربه ی رانندگی ِ من در خارج از شهر...............! روز بعد دیگه کلا ترسم ریخته بود و اســـتـــرس نگرفتم .. تو راه برگشت دیدم بنزین درحال تموم شدنه اومدم یه کار مثبت انجام بدم رفـــتم بنــزیـــن هم زدم.......! ولـــــــــــــی............!! کارت سوخت رو تو جایگاه جا گذاشتم..............!!!! خب چه کار کنم دفعه اولم بود...! تازه خودم از ماشین پیاده نشدم که ؛ اون آقاهه که بنزین زد باید حواسش می بود که همراه سوییچ ، کارت رو هم بهم بده!! " هیچگونه اتهامی به اینجانب وارد نمی باشد..." پ ن : چقدر سخته پست ِ بدون ِ عکس ِ نی نی گذاشتن! دل خوش نزدیک است ! و بگو ! داد بزن : آی، اِی مردمِ شهر ! دلِ خوش نزدیک است ؛ و اگر شاعرِ باران و طبیعت پرسید : " دلِ خوش سیری چند؟" دست در دستِ شعورش بدهیم تا که با هم برسیم سرِ یک کوچه ی سبز و نشانش بدهیم، دلِ خوش یعنی که : پدرت امشب هم به سلامت برگشت ! وقتِ صبحانه خدا ، از سر سفره ی مهر، لقمه ی عشق به مادر می داد... سلام به دوستای گلم...! اولین آپ نود و یکی......! انشالله که تعطیلات بهتون خوش گذشته باشه...! اولین سال تحویل زندگی مشترک تجربه ی خوبی بود انشالله مجردهای جمع ما سال دیگه دست در دست همسرشون سر سفره ی هفت سین بشینن و متاهل ها یه نی نی خوشگل و مامانی تو بغلشون باشه اونهایی هم که خداوند فرشته هایی رو توی دامنشون گذاشته انشالله همیشه خوشبخت باشن و سایه شون بالا سر بچه های گلشون باشه سیزده به در خوش بگذره مجردها سبزه گره زدن یادشون نره...! سیزده به در نوشت : امیدوارم 13 به در بهتون خوش گذشت باشه..... واسه مراسم سبزه گره زَنون ِ دیروز لیست مجرد های لینکم رو یادداشت کرده بودم جاتون خالی دیروز حدود پنجاه شصت تا گره زدم.....! چه بخوایید چه نخوایید خانومای مجردی که تو لینک من هستین سبزه تون گره خورد......!! همتون بلا استثناء ... حتی شما دوست عزیز...! یا اَرحَـــم الرّاحـــمیــن... بــهتــرین ها را دراین روز هــاىِ آغــازینِ سال بــرایِ دوســتــانم مــقــدّر فــرما... 8 و 44 دقیقه نوشت : عـیــدتـــون مــــبـارکـــــ...!! سلام..........! تا قبل از ازدواج خیلی آشپزی نمی کردم و مامانم همیشه غذا میپخت... البته بعضی مواقع آشپزی میکردم و اتفاقا غذام هم خیلی خوشمزه میشد...!! اما هیچوقت خودمو آماده نکردم واسه آشپزی هر روزه ی بعد از ازدواج...! بالاخره دختر خانوما وقتی به عروسیشون نزدیک میشن باید یه کم آشپزی و خونه داری رو قبل از ازدواج تمرین کنن و یاد بگیرن...! اما من بی خیال همه ی اینها بودم و نمیدونم چرا مطمئن بودم من همه ی غذاها رو بلدم بپزم هرچند تا حالا تجربه اشو نداشته باشم....!! یه قطره اشک همیشه می گفت بیا خونمون و اونجا تمرین آشپزی کن که از حالا یاد بگیری بعد ازدواج غذا سوخته بهمون ندی بخوریم....! اما من با یه اطمینانی میگفتم نه بابا دستپخت من خوبه احتیاجی به تمرین نیست....!! تازشم دستپختمو گذاشتم بعد از ازدواج بچشی و سوپرایز شی....! اونم میگفت حالا می بینیم غذای خوشمزه بهمون میدی یا غذای سوخته یا شور یا بی نمک...! و با این حرفاش اعتماد به نفس کاذب من از بین می رفت و جای خودشو به استرس میداد!! ... ... ... و اما........... حالا بیاید ازش بپرسید غذاهای خوشمزه میخوره یا نه...!! بابا اعتماد به نفسمون خیلی کاذب هم نبودا.....!!! آشپزیمون بد نیست....!! هرچی هست شوهر و مادر شوهرمون که خیلی تعریف میکنن از غذاهام....! خدا رو شکر تا حالا غذا سوخته نداشتم....! چرا داشتم....! بذارید اعتراف کنم...!!! دوستان اگه دیروز رو هم حساب کنم میشه 3 بار...........!!!! 3 بار من غذامو سوزوندم اونم به خاطر این که غرق دنیای مجازی بودم...........!!! البته سوختگیشون شدید نبودا....!!!فقط یه قسمت از غذا سوخت... به محض اینکه بوی سوختنشو شنیدم به دادشون رسیدم...! خوب چه کار کنم خاطر ِ شما دوستای گلم خیلی برام عزیزه وقتی میام پیشتون دیگه یادم میره غذا رو گازه.....!! البته نذاشتم شوهرو مادر شوهر متوجه بشن ها....!!! سریع یه غذای دیگه آماده کردم و اونا هم خوردن و بَه بَه و چَه چَه و اینا....!! ولی امروز دیگه دستم پیش یه قطره اشک رو شد....!! قبل اومدنش کل پنجره ها رو باز گذاشتم و هود و هواکش رو روشن گذاشتم ولی باز یه کم بوی سوختگی میومد که از مشام قوی یه قطره اشک به دور نموند....!! به جاش یه قورمه سبزی ساختیم که انگشتاشونو هم خوردن....!!! باور کنید فقط همون ۳ بار بودا..........!!! البته دو بار اول سوختگی خفیف بود...بار سوم یکم فجیع...! واااااااااای که سخت ترین سوال دنیا اینه که غذا چی بپزم؟؟؟؟؟؟!!!! برای شما هم سخته؟!! واسه من که انتخاب غذا و اینکه چی بپزم سخت ترین کار دنیاست...!!! خوش به حال آقابون که میان غذای آماده نوش جان میکنن و نمیدونن با چه مشقت و سختی این غذا پخته شده....! ... ... ... و هیچ روزی شیرین تر از روزی نیست که جایی مهمون باشی و دیگه نخوای فکر کنی غذا چی بپزی...! و بری راحت سر سفره بشینی و به دور از دردسر های غذا پختن غذای خوشمزه ی مامان جونت رو بخوری و لذت ببری...! و امروز ... روز جمعه ...... پیش به سوی خانه ی مامان جون و یک غذای خوشمزه.......!! بعد نوشت گنجشکی : دلم برای این گنجیشکایی که هی میان میخورن به پنجرمون میسوزه....!! از اون دور دورا عکس خودشونو توی پنجره می بینن و به خیال اینکه اونی که توی آینه اس همون نیمه گمشده شونه با چنان سرعتی میان سمت پنجره که جفتشونو در آغوشش بگیرن ولی محکم میخورن به شیشه و یه صدایی میده که هری دلم میریزه!! ولی الان دیگه عادت کردم....!! بعضی وقتها هم این زوجهای جوون (گنجشکها رو میگما) میان لب پنجره و هی جیک حیک میکنن و با هم حرف میزنن و واسه آیندشون نقشه میکشن...! منم میرم کلی نگاشون میکنم ... اونهام که منو نمی بینن همینطور به جیک جیکشون ادامه میدن... فکر کنم این پنجره شده یه مکان تفریحی واسه این گنجیشکا......!! پ ن : دوستای گلم این " نقد " رو هم بخونید جالبه.. ............................................................................................. وقتی شنیدم اصغر فرهادی جایزه ی گلدن گلوب رو دریافت کرده خواستم یه پست در این باره بذارم اما نمیدونستم چی بنویسم و از کجا شروع کنم... فقط میتونم بگم این جایزه باعث افتخار ما نیست.... و نباید بابت دریافت اون به همدیگه تبریک بگیم....! فرهادی این جایزه رو از دست مدونا ستاره ی موسیقی گرفته که یکی از شیطان پرست هاو هم جنس بازان میلیاردر هست... بعد از دریافت این جایزه آنجلینا جولی که در حال ساختن فیلمی ضد اسلامیه؛دستانش رو در دست گرفته و تبریکها گفته....!!! من این فیلم رو ندیدم.... ولی مطمئنم در این فیلم نکته هایی ضد اسلامی و ضد ایرانی نهفته است که باعث تشویق اجنبی هایی که ایران رو از همه لحاظ تحریم کردن شده... در وبلاگی مطلبی رو خوندم و بعد از اجازه از ایشون مطلب رو در وبلاگــم قرار دادم تا شــما هــم بخونید و متوجه واقعیات و تناقض ها بشید: دکتر اردشیر قوام زاده رئیس پژوهشكده خون سرطان و سلولهای بنیادی خون ساز دانشگاه علوم پزشكی تهران برنده جایزه «برترین محقق جهان در زمینه سرطان و بیماری های خونی» شد. آمریکایی ها گفتند ایران تحریم است: نه ویزا دادند و نه اجازه دادند جایزه به او داده شود. اصغر فرهادی را اما ویزایش دادند جایزه هایش دادند بوسیدنش تبریکش هم گفتند... فیلم «جدایی» را دیده ام ولی چیز جالبِ توجهی از آن ندیدم شاید علت آن است که از سینما سررشته ندارم ولی قرآن را تا بحال ورق زده ام کتابی که قاعده های کلی به دست آدم ها می دهد از سوی عالمِ کل: قُلْ إِنَّ هُدَى اللَّـهِ هُوَ الْهُدَىٰ وَلَئِنِ اتَّبَعْتَ أَهْوَاءَهُم بَعْدَ الَّذِي جَاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ مَا لَكَ مِنَ اللَّـهِ مِن وَلِيٍّ وَلَا نَصِيرٍ ﴿البقرة: ١٢٠﴾ این را صاحبِ قرآن می گوید: اگر دیدی که یهود و نصاری از تو راضی شدند یقین داشته باش که از مرام و مسلک آنها تبعیت کردی و اگر چنین کردی، دیگر امیدی به یاری و ولایت من نداشته باش! جایزه ات را از همانها گرفته ای... دکـــتـــر قـــوام زاده ی عـــزیـــز خــیلی مـــبارک باشـــه...!! برگرفته از وبلاگ : " کشکول "
پ ن :اینجارو هم بخونید دراین باره جالب نوشته : " نسل بیداری " پ ن: یک سوال : اگر اصغر فرهادی فیلمی ساخته بود که در آن یک چهره ی زیبا از زندگی در ایران و موفقیت ها و کامیابی ها بود و اشاره ای به اسلام و مسلمانیت در آن شده بود باز هم جایزه میگرفت؟؟؟ آیا بی بی سی باز هم کمترین اشاره ای به فیلم مثبت فرهادی می کرد؟ پ ن: بد نیست اینجا یادی هم از گلشیفته ی خود شیفته بکنیم... غرب زده شد...رفت و خودش را فروخت...... اما چه زیبا مدتی بعد شان استون از دل غرب به ایران اومد و با تموم وجودش اسلام رو شناخت و مسلمان شد... علی استون ِ مسلمان در مقابل یک گلشیفته ی دین فروش... کدام یک سنگین تر است؟! "علی استون مسلمان شدنت مبارک...." اکــنــون به میــعــاد دگــر در شــــوق و شــوریــــم در روز جــمعــه صــف به صـــف غــرق حضــوریم در روز جــمــعــه شــور محـــشر را ببیــنید تـکــرار فــتــح بــدر و خیبـر را ببیــنید باید که خــواب از دیده ی دشـمن بگیریم تا انـــتــقام احــــــمـــدی روشـــــن بگیــریم در روز جــمــعــه صـف به صـف آمـــاده هستیم مــا جــان نـــثـــــار رهـــبــری آزاده هـــستــیـــم... برای حفظ قدرت و همبستگی کشورمان ایران اسلامی و برای کوری چشم دشمنان اسلام به پای صندوقهای رای برویم تا انگشتان مهر خورده ی مان خاری باشد در چشمان دشمنان ایران اسلامی ...................................................................................... سر سجاده ات که نشستم چقدر آرامش گرفتم... چقدر سبک شدم... چه قشنگ سکوت کردی و به حرفام گوش دادی چقدر دوست داشتم میشد بغلت کنم.....لمست کنم...... اما نمیشه....نمیشه لمست کرد...باید احساست کرد.... با تموم وجود احساست کردم....یک بار دوبار سه بار هزار بار گفتم دوستت دارم دوستت دارم خدا...............چه قدر خوبه که من تو رو دارم.... چه خوبه که دوست دارم....که دوستم داری چقدر خوبه که وقتی دلم از دنیا و آدماش گرفته تو رو دارم که بیام رو سجاده ات بشینم و دلمو خالی کنم...... خودت میدونی چقدر سعی کردم بنده ی خوب تو باشم... میدونی چقدر دلم میشکنه وقتی بی مهری و بی عاظفه ای میبینم... چقدر برام سخته که بعضی ها معنی محبت منو نمیدونن... همون بعضی هایی که حتی یه لحظه هم عینک بد بینی رو از رو چشاشون بر نمیدارن... همونایی که از هر حرف آدم هزار تا منظور بد برداشت میکنن و منظورتو نمیفهمن... همونایی که همه رو مثل خودشون میبینن...به همه طعنه و کنایه میزنن و خیلی راحت دلهارو میشکونن.......... اما من اینجوری نیستم....من دوست ندارم دل کسی رو بشکونم من دوست ندارم کسی از دستم ناراحت باشه و ازم برنجه... خدایا چرا وقتی میخوام از خودم دفاع کنم و بگم من منظورم اون چیزی نبود که شما برداشت کردید اشکهام سرازیر میشن و به هق هق می افتم؟! ای بنده ی خدا......عینک بد بینی رو بردار... به همین راحتی دلهارو نشکون...محبت ها رو ببین...آدم ها رو بشناس... همه مثل شما به همین راحتی طعنه و کنایه نمیزنن....!!! همه مثل شما هر حرفی که می زنن با منظور و از روی قصد و غرض نیست...! عینک بدبینی ات باعث شده همه رو مثل خودت ببینی...! داری اشتباه میکنی...!! کاش میشد با حرف زدن و صحبت کردن اخلاق آدمها رو تغییر داد... پ ن. درد دلم با خدا بود.... پ ن. چه خوبه که بعد از خدا , " یه قطره اشک " مهربونمو دارم که آرومم کنه... پ ن. ولادت امام حسن عسگری (ع) بر همه ی شیعیان مبارک... .................................................................................................................................. سلام.....!! نزدیکه عیده و همه مشغول خونه تکونی و گردگیری و ... خوش به حال خودم که خونه تکونی ندارم....!!! خوب خونمون و وسایلا هنوز تمیزن و از اونجایی که من خیلی کـــدبانــــو و خـــــانــــه دارم و هر روز خونه رو گردگیری میکنم(!) احتیاجی به خونه تکونی نیست...!! ولی باید خـــــودمو یه تکون حســــابی بدم و گرد و خاکهامو بتکونم......... خیلی از رفتارها افکارها گفتارها و خیلی چیزهای دیگه که ناپسند هستن رو باید از خوم دور کنم و بریزمشون بیرون............!!!! مثلا استرس و ... یکی از اون چیزهایی که باید از خودم دور کنم.........................>> تــــــــ ـــــــ ــــــ ــر ســ ـــــــ ــه...!!! ... ... بله دوستان من همین جا و در حضور همگی شماها اعتراف میکنم که خیلی ترسو تشریف دارم........ و ترسم هنگام خواب به اوج خودش میرسه.............................!!!! من از تنها خوابیدن می ترسم............. از سر و صداهایی که شب موقع خواب میشنوم می ترسم.......... وااااای خدا نکنه یه فیلم ترسناک ببینم اونوقت حداقلش تا یک ماه من خواب راحت ندارم...!!! این ترس هنگام خواب خیلی وقته همراه منه....!!! شاید به خاطر یه اتفاقیه که چند سال پیش وقتی خواب بودم برام افتاده... ................................................................................................... .................................................................................................... چند سال پیش اواخر فصل بهار بود و شیراز هوای خیلی خوبی داشت... شبها وقت خواب پنجره ی اتاق رو باز میذاشتم تا از هوای لطیف بهاری هنگام خواب بهره مند بشم.......... نصف شب بود و همه جا تاریکـــــ .... یهو دیدم یه مــــوجــــودی پرید رو من ........ با وحشت از خواب پریدم و بالا سرم رو نگاه کردم دیدم در چند قدمی من یه گربه ی گنده ایستاده و با اون چشمای زردش که توی اون تاریکی داشت برق میزد بر و بر منو نگاه میکنه.............. اون موقع بود که من باتمام وجودم جـــــــیــــــغ کشیدم............ جیغای بسیار بسیار وحشتناک و از اعماق وجودم........... که اهالی خونه سراسیمه اومدن و گیج و ویج منو نگاه میکردن و هرکاری میکردن منو ساکت کنن نمیتونستن و من همچنان جیغ میکشیدم.......................... از اون زمان، ترسیدنهای منم شروع شد....... یکی دوسال بعد من تو اتاقم خواب بودم که مامانم اومده بود تو اتاقم میخواست پتو رو بکشه روی من منم تکون خوردن یه چیزی رو که حس کردم هراسان از خواب پریدم و دوباره همون جیغ و دادها رو راه انداختم........... و با کلی نوازش و التماس پدر و مادر و بقیه تونستم جیغهامو قطع کنم... خوب چیکار کنم فکر کردم دوباره گربه اس........!!! تا مدتها ، فکر کنم یکی دو سال، شبها تا صبح بیدار بودم و تلویزیون تماشا میکردم و وقتی هوا کم کم روشن میشد من می خوابیدم.... از شب بدم میومد به طوری که وقتی شب میشد کلی ناراحت و دپرس میشدم......... بی خوابی بد دردیه.... الان که ترسم خیلی کمتر شده و خدا رو شکر دیگه مشکل بی خوابی ندارم...! اما خدا نکنه وقت خواب سر و صدایی بشنوم اونوقت مثل فنر می پرم هوا و توی تاریکی با چشام کل خونه رو از نظر میگذرونم....... بعد که خیالم راحت شد میخوابم........ فیلم اره رو که دیدم دقیقا یک ماه من شبها تا صبح بیدار بودم و بعد از نماز صبح میخوابیدم.... بعد از اون من پشت دستمو داغ کردم که دیگه فیلم ترسناک ببینم اما خوب گاهی اوقات پیش میاد......... همین ترس هنگام خواب باعث شده همیشه خوابهای آشفته ببینم..... تقریبا هیچ شبی نیست که من خواب نبینم..... البته بعضی وقتا خوابای خوبی میبینم که فرداش تعبیر میشه ها....!! حالا به من بگید با این ترسم چه کار کنم؟؟؟؟؟ شما راهکاری ندارید؟؟ ................................................................................................................................... .......................................................................................................... ..................................................................................................................................................... خدایا ... با همه ی فاصـله ای کـه از تو گـرفته ایم ... هـنوز هــم ، چـقدر به ما نــزدیکی ... بـــار الـــها... خـــدایـــــا.... مــــن چــــیزی نمی بـــینـــم آیــــنده پنـــــــــــهان اســـت ولــــــــی آســـــــــــوده ام ، چـــون " تـــو" را می بینم و تــو همــــه چیــــز را . . . دوران مدرسه دوستای زیادی داشتم... اما دوستای صمیمیم انگشت شمار بودن... راستش هیچوقت فکر نمیکردم یه روزی برسه که من اینهمه دوست خوب و مهربون داشته باشم..! چه تو دنیای واقعی چه تو دنیای مجازی...! دوستان مدرسه ای که هرکدوم رفتن دنبال سرنوشت خودشون و شاید دو سه نفری هستند که هر ازگاهی با پیامکی یادی از رفیق قدیمیشون میکنن... اما بر عکس من، یه قطره اشکم خیلی دوست و رفیق داشت... همیشه با هم بودن... تا اینکه یکی یکی نامزدی کردن و رفتن قاطی مرغا........!!! یواش یواش من هم با خانوماشون آشنا شدم و کلی دوست خوب پیدا کردم...! اولین بار با دوست گلم " یاس مهربون" تلفنی حرف زدم... یه شب شام با هم رفتیم بیرون... و این شد آغاز دوستی ما... با گذشت زمان بیشتر با دوستای یه قطره اشک و همسراشون آشنا شدم... بیشترِ دوران نامزدی ما با دوستامون گذشت... هر شب با یکیشون بیرون بودیم... میرفتیم خونه های همدیگه و کلی بهمون خوش میگذشت...! اونقدر تعداد دوستامون زیاد شده بود که گاهی اوقات هر شب دو سه نفر زنگ میزدن و قرار میذاشتن واسه گردش و ما واقعا می موندیم با کدومشون بریم بیرون ...! باید وقت قبلی میگرفتن...! دوستامو خیلی دوست دارم... الان دیگه هممون ازدواج کردیم... همه ی اونها بعد از ما نامزدی کردن ولی زودتر از ما ازدواج کردن....! و همشون لحظه شماری میکردن واسه عروسی ما... ... ... ... اولین نی نی جمع ما ماه قبل به دنیا اومد...! علی کوچولو...! ... ... با چند تا از دوستامون حج عمره ثبت نام کردیم... کلا همگی شدیم یه گروه...! خدا رو شکر که اولویت 380 هستیم... فکر کنم تا چند سال دیگه انشالله هرکدوم موقع رفتن به حج یه نی نی داشته باشیم....!!! .. .. .. دوستان مجازیم هم خیلی برام عزیزن....... خیلی زیاد....خیلی بیشتر از اون چیزی که فکرشو بکنید....! همتون مهربونید و دوست داشتنی... خدا رو شکر میکنم که این همه دوستای خوب دارم... من هر روز با شماها زندگی میکنم و اسمتون همیشه در قلب و یاد منه... باور نمیکنید میتونید از یه قطره اشکم بپرسید...........!!! با شادی هاتون میخندم و با غمهاتون اشک میریزم... خوشحالم که دوستی من با بعضی دخترهای خوب و نازنینی از لینکهام فراتر از دنیای مجازی رفته و رنگ واقعی به خودش گرفته...... دوست داشتم برای تک تکتون جمله ای بنویسم... اما گفتم دیگه پستم طولانی میشه و خسته می شید.. همتون برام عزیزید...جزئی از زندگی من شدید... برای خوشبختی همه تون همیشه دعا میکنم.. دوستتون دارم....خیلی زیاد................................. "زندگی مهربونم" بی نهایت دوستت دارم و دوست دارم دوباه حضور قشنگتو ببینم... .. "بی تبار" دوست داشتنی......! اولین نفری بودی که از دنیای مجازی وارد دنیای واقعی من شدی و شدی خواهرم...! همیشه برای خوشبختیت دعا کردم...خوشحالم از شاد بودنت... حیف که این روزها کمی تو دنیای مجازی ستاره ی سهیل شدی... .. "کیمیای مهر" که الان خودت رو برباد رفته نامیدی... اینو بدون که از پَر کشیدن پدر نازنینت خیلی ناراحتم... .. " بادبادک شکسته" خیلی وقته نیستی... دلم یه عالمه برات تنگ شده...نمیدونم کجایی...خدا پشت و پناهت... .. " آزاده ی گلم" از اینکه وبتو حذف کردی خیلی خیلی ناراحتم..... .. " مریم آسمان دلم " چرا وبتو بستی مهربون ؟! بدون که همیشه به یادتم...... .. "آبجی سپیده" همشهری گلم...هنوزم خداحافظیتو باور ندارم ای کاش برگردی...امان از دست این مزاحمای اینترنتی... .. "مریم عزیزم" خیلی ناراحت شدم از اینکه وبلاگ "کاش" رو تعطیل کردی... اذیتت کردن و منم اذیت شدم.. .. .. .. و در آخر... یه قطره اشک عزیزم.... کاش برگردی به وبت و اینجوری به امون خدا رهاش نکنی... دلم برای کامنت هات تنگ شده... برای وب پر از آرامشت تنگ شده کاش میشد برگردی.....! دوســـت واقـــعی کســـی است که دستــهای تو را بگیرد ولـــی "قلــــب" تو را لمــــس کــــند... مارکز اینکه اسم شما رو ننوشتم دلیل بر این نیست که شما دوست من نیستید...!! من اینجا اسم دوستانی رو نوشتم که یا وبشونو بستند یا قصد رفتن دارن...! همه ی شما دوستای عزیز من هستید و ننوشتن اسم شما معنیش این نیست که من شما رو بعنوان دوست قبول ندارم...! تک تک شما برای من ارزش دارید و همیشه در قلب من می مونید... اینو نوشتم تا بیشتر از این ,این پستم باعث سوء تفاهم نشه...! به نام خداوندی که داشتن او جبران همه ی نداشته های من است می ستایمش..چون لایق ستایش است.... سلام..... خوبید دوستای گلم؟! این بار میخوام براتون از تاریخ عروسیمون بگم...! .. .. چون تاریخ عقدمون 8/8/88 بود خیلی دوست داشتم تاریخ عروسیمون 9/9/90 باشه...! ولی وقتی تقویم رو نگاه کردم متوجه شدم این تاریخ ماه محرم هست و امکان ازدواج نیست...! .. .. تصمیم گرفتیم تابستون ازدواج کنیم... گفتیم پس هرچه زودتر بهتر... واسه همین تیر ماه رو انتخاب کردیم.. من و یه قطره اشکم 3 تاریخِ 14 و 15 و 16 تیر ماه رو چون تولد ائمه بودن کاندید قرار دادیم...! تا اینکه....!! پسر عمه ی محترم یه قطره اشک خان زنگ زدند و گفتن عروسی ما 15 تیر هست و ...! گفتیم ای بابا این تاریخ واسه ما رزرو شده....!! خلاصه ما کوتاه اومدیم و گفتیم باشه... این همه سال صبر کردیم چند ماه دیگه هم روش... شما هم بزرگتر از مائید و زودتر ازدواج کنید بهتره...! و چند روز بعد هم مراسم ازدواج پسر عموی یه قطره اشک بود... .. .. این از تیر ماه...! اصولا من تاریخ ازدواج خیلی برام مهمه... دوست داشتم یا تولد ائمه باشه یا اینکه تاریخِ روز و ماه و سالش با هم ست باشه...! تا آخر تیر هم که یا مناسبتی نبود یا اگر هم بود عروسی یکی از دوستان و آشنایان بود.. مرداد ماه هم که ماه رمضون بود... پس رفتیم سراغ تقویم و .... شهریور ماه ....!!! ماه تولد من و یه قطره اشکم....! به به چه از این بهتر...!!! من متولد بیست و سوم شهریور هستم و یه قطره اشکم متولد سی ام شهریور...! یعنی 7 روز فاصله ...! 16 ام شهریور رو انتخاب کردیم...! یعنی 7 روز قبل از تولد من...!همونی بود که میخواستیم...!! ۱۶/۶/۹۰... فکرشو کنید..! هفته ی اول سالگرد ازدواج...!هفته ی دوم تولد من...! هفته ی بعدش تولد یه قطره اشک...! اما...! باز همه چی خراب شد...!!! این بار پسر عمه ی دیگه ی یه قطره اشک خان از اون ور آب ها تماس حاصل فرمودند که: " شنیدم تاریخ عروسیتون شانزدهمه....! تو رو خدا تاریخو جا به جا کنید،ما این تاریخو انتخاب کردیم و کارامونو جور کردیم که بتونم بیاییم و مراسم عروسیمونو بگیریم...!!! " ما هم که دل رحم و بخشنده........!!!!!!!! این بار هم این تاریخ عزیز و دوست داشتنی رو تقدیمشون کردیم و از خود گذشتگی نشون دادیم.......! خوب چی بگیم...!!!!؟بیاییم کلی توضیح بدیم بابا ما تاریخ عروسیمونو با تاریخ تولدامون جور کردیم و تنظیم شده و....!!! .. .. هــــعی روزگار....! کلا ما باید تو همه چی استرس داشته باشیم و دردسر بکشیم....!! تا یه ماه قبل عروسی که اصلا تاریخ دقیق مشخص نبود...!!! اون هم شهریور ماه که بعد از ماه رمضون بود و کلی ترافیک عروسی داشتیم.... حالا باید چه تاریخی رو انتخاب میکردیم...؟! .. .. ..
تو راه برگشت از فرودگاه یه راست رفتیم لباس عروسی.......!!! یه لباس مخصوص واسه خودم کنار گذاشته بود و قبلا توسط مامان و زندایی محترم بنده پسندیده شده بود...! پرو کردم و منم پسندیدم.. خوب این از لباس عروس....... .. .. ولی.....نگرانی تو چهره ی مامان داد میزد و معلوم بود میخواد یه چیزی بگه....!!!! وااااای خدایا یعنی یه مشکل دیگه...!!!؟ مامان گفت مثل اینکه اون مردی که قرار بوده باغشو اجاره بده بهمون بعد از اینهمه هماهنگی و برنامه ریزی دبه در آورده و منصرف شده...! ای خدا...!!! تو این شلوغی و ترافیک عروسی که از چند ماه قبل باید باغ و سالن کرایه کنی ،حالا کجا باید مراسم بگیریم؟؟؟!!!! هر سالن و باغی که میرفتیم واسه اون تاریخ جای خالی نداشتن.... بالاخره تو آخرین لحظه و بعد از کلی گشتن دنبال جای مناسب یکی دیگه از آشناها اوکی داد و قرار شد مراسمو اونجا بگیریم... آخرین لحظات هم رفتیم واسه انتخاب سفره و خدا رو شکر سفره ای رو که انتخاب کردیم موردی نداشت و واسه اون تاریخ کرایه نشده بود..! .. .. از خونمون بگم.... چی بگم....؟؟!!!!کاش میشد عکسشو میذاشتم.....!!!! اگه بدونید چه سر و وضعی داشت خونه...!!! کاشیکاری ها نیمه تموم...روی لوله کشی ها هنوز سیمانی نشده بود اتاقها هنوز رنگ نخورده بودن....برقکاری کامل نبود...و ...و...!!! هر کسی از فامیل میومد و خونه رو میدید میگفت اینجا تا 6ماه دیگه هم تموم نمیشه... خودتونو خسته نکنید و فعلا به مراسم برسید و بعد عروسی خونه رو تکمیل کنید... مطمئنم اگر شما هم خونه رو توی اون شرایط می دیدید همین حرفا رو میزدید... .. .. باور میکنید ما اونقدر درگیر کارهای باقیمونده شدیم که اصلا فکر اینو نکردیم که اگه خونه تموم نشد ما چیکار کنیم...؟! مثلا جایی رو در نظر بگیریم یا اتاقی از طبقه ی پایین رو از قبل آماده کنیم .. .. رسم خانوادگی ما اینه که حداقل باید 4شبانه روز جشن بگیرن برای عروسی... ولی ما مراسمو به 2 شب کاهش دادیم...! یک شب حنابندان و یک شب عروسی... این دو روز که من کامل از صبح آرایشگاه بودم و بی خبر از اوضاع و احوالات.... توی این دو روز باور میکنید اصلا فکرم درگیر خونه نبود؟! همه چیزو سپرده بودم دست خدا... شب حنابندان به خوبی و خوشی سپری شد و رسیدیم به شب عروسی... قرار بود من ساعت 4 عصر حاضر باشم بریم واسه فیلمبرداری... وقتی حاضر شدم به آقا داماد زنگ زدم بیاد دنبالم.... گفت نیم ساعت دیگه....!!! نیم ساعتش شد یک ساعت و نیم و ما همچنان منتظر جناب آقا داماد بودیم....!!! دنیا وارونه شده ها....!!! قبلا داماد کلی معطل حاضر شدن عروس میشد ها....!!! بعد مدتی یه قطره اشک زنگ زد بیا دم درم....!!! ماهم خوشحال رفتیم دم در...حالا اینورو نگاه کن... اونورو نگاه کن...!!پس کوشی یه قطره اشک...!!؟؟ از ماشین عروس هم که خبری نبود....!!!!! یه کم که دقت کردم دیدیم ای بابا این آقاهه که روبه رومه یه قطره اشکه دیگه....!!!! وااای خدایا چقدر عوض شده بود....!!!! تا حالا تو کت و شلوار ندیده بودمش....!!!! گفتم دنیا وارونه شده ها...!!! قبلا ها عروس خانوما کلی تغییر میکردن حالا آقا دامادها....!! پرسیدم پس کو ماشین عروس؟؟؟!!!!! گفت هنوز حاضر نبود....!!!! تا وقتی رفتیم فیلمبرداری و آتلیه ساعت 9 شب بود که دوست یه قطره اشک ماشین رو آورد واسمون....!!! ما اصلا عکس و فیلمی نداریم از ماشین عروسمون....!!!! .. .. این همه چشم انتظاری... این همه رویا و خیال پردازی... همه در عرض چند ساعت تموم شدن......... مهمونا یکی یکی رفتن... وقت خداحافظی رسید... چقدر سخت بود...گریه ی پدر و مادر خانواده ام........................ آخ که چه حالی بود وقتی تو ماشین نشسته بودم و بابام اومد قران بگیره بالا سر ماشین تا از زیرش رد شیم.... دستمو گرفت و گذاشت رو چشاش و زار زار گریه کرد.............. خیلی واسش سخت بود جدایی از من....... .. .. رسیدیم خونمون... واااای خدایا باورم نمیشد..............!!!! این خونه که تکمیل و آماده بود؟؟؟!!!!!!!آخه چه جوری؟؟؟!!!!!!!!!! "یه قطره اشک" بهم گفت تو این مدتِ کم کارگر ها همه ی کارها رو تموم کردن و شبی که حنابندان بود من و دوستام تا 8 صبح مشغول تمیز کردن خونه و موکت انداختن بودیم و... و صبح روز عروسی جهیزیه رو آوردن و مقداریش رو چیدن.... واای خدایا باورم نمیشد...!!!خدایا شکرت...شکرت...شکرت....!!! پس خدا همه ی کارها رو ردیف کرده بود...!!! واسه این بود منی که این همه استرسی بودم توی این دو روز آرامش کامل داشتم....!!! ولی بمیرم واسه یه قطره اشکم که همه ی کارهای عروسی روی دوش خودش تنها بود... ........................................................................................ همینجا از همه ی دوستای گل "یه قطره اشک" که تو این مدت همکاری کردن و کمک دادن و همینطور دایی و زن دایی گلم که وقتی من نبودم به همه ی کارها رسیدگی کردن تا هیچ کم و کسری نباشه از ته دلم سپاسگزاری میکنم......... و همین طور یه قطره اشک عزیزم....همسر مهربونم........ که با توکلی که به خدا داشت و با کمک خداوند مهربونمون همه ی کارها رو تا آخرین لحظه به پایان رسوند و دو شب متوالی خواب به چشماش نیومد تا خونه رو آماده ی حضور یه زوج جوان و خوشبخت کنه............. به خاطر همه ی خوبیهات ازت ممنونم مهربونم... ............................................................................................ .................................................................................................. تصمیـم داشتیم واسه دیـــدن پدر" یه قطـــره اشکم" و برای کســـب اجازه ازایــــشون و دعـــوت کـــردن اقوامـــی که اونـــجا بودن و همچنــین در مرحله ی آخـــر(!!!) خرید عروسی، ســـفـــــری داشته باشیم.. .............................................................................................. به جز کارهای مربوط به تعمیرات خونه که هنوز ناتموم بود کلی کار واسه مراسم عروسی سرمون ریخته بود... اجاره ی باغ و سفره ی عقد و لباس عروس و آرایشگاه و فیلمبردار و ... و... واااای خدای من...!!! اونقدر کار داشتم که نمی دونستم به کدومشون برسم.......!! فقط تونستم نوبت آرایشگاه و فیلمبرداری رو تا قبل سفر بگیرم... یکی از آشناها گفته بود باغشو واسه مراسم کرایه میده بهمون.. از این بابت خیالم راحت شد... واسه لباس عروس و سفره ی عقد هر جا که می رفتم میگفتن مدلهای جدید بعد از ماه رمضون می رسن..! دقیقا همون موقعی که من اینجا نبودم ... ای خدا باید چیکار میکردم......!!!! ازشون قول گرفتم که یه مدل خوب بذارن کنار واسه من تا وقتی بر میگردم...! .. .. دقیقا 20 روز مونده به عروسی راهی سفر شدیم... سفر به یاد موندنی ای بود... مخصوصا اینکه توی ماه رمضون بود و یه حال و هوای دیگه داشت.. عمو و زن عموی مهربون یه قطره اشک میزبان ما بودن... و برادر یه قطره اشک هم ما رو به جاهای دیدنی و سنترها می برد... کلا ما از صبح علی الطلوع تا نصفه شب تو سنتر ها در حال گشت و گزار و خرید بودیم...! ((و هوای شدیدا گرم و روز ِ طولانی و روزه بودن ما و گرسنگی و تشنگی به هیچ وجه نمیتونست مانع گشت و گزارو خرید ما باشه!)) ................................................................................................... .................................................................................................... سرتونو درد نمیارم و زیاد از جزئیات سفرمون نمیگم... روزها می گذشتند و استرس من هم بیشتر می شد...! اصلا نمیدونستم کجا میرم و چی میخورم و چی می خرم.......!!! همش تو فکر کارهای باقیمونده ی مراسم بودم و استرس این که بعد از سفر،توی این فرصت کم اگه لباس عروس و سفره ی مناسب پیدا نکردم چه کار کنم...... یه قطره اشک که دائم گوشی دستش بود و کارهای خونه رو چک میکرد.. در نبود ما، خونه هیچ پیشرفتی نداشت و تقریبا کار خوابیده بود... منم که همیشه گوشی به دست با مامانم کارها رو هماهنگ میکردم و از راه دور بر امور نظارت داشتم....! و به صورت آن لاین با خانومِ لباس عروسی در تماس بودم ببینم مدل های جدید کی میرسه که من همون موقع گروهی رو اعزام کنم اونجا تا اونها تلفنی مدلها رو واسه من تشریح کنن و من هم ندیده انتخابشون کنم...! خلاصه اینکه بس که ما دوتا استرس داشتیم و تو فکر کارهای نیمه تموممون بودیم ،هیچی از سفر نفهمیدیم...! یعنی فهمیدیما.......!!!ولی نه اونجور که باید بفهمیم...!!! .. .. تو همون دو سه روز اول میخواستیم بریم واسه اوکی کردن بلیط برگشت هواپیما اما چون زیاد خرید کرده بودیم و مطمئنا کلی اضافه بار می خوردیم تصمیم گرفتیم با کشتی برگردیم... واسه همینم بی خیال اوکی کردن بلیط هواپیما شدیم... .. .. قرار بود تا قبل عید فطر برگردیم... اما موندگار شدیم و عید فطر رو هم اونجا بودیم... از شانس بد ما واسه عید فطر 3 روز تعطیل بود... بعد از تعطیلی رفتیم واسه بلیط کشتی...گفتن اصلا جا نیست......!! هرچی التماس کردیم فایده نداشت! عید فطر بود و مسافر زیاد بود و بلیط ها همه فروخته شده یا رزرو شده بودن... نمیدونید چقدر استرس داشت اون لحظات...! واااای حالا باید چیکار میکردیم چه جوری برمی گشتیم......... .. .. چند روز بیشتر به عروسیمون باقی نمونده بود... در حالی که بلیط کشتی گیر نمی اومد و مطمئنا بلیط هواپیما هم نبود... در حالی که من هنوز سفره ی عقد و لباس عروس نداشتم........ در حالی که خونمون هنوز تکمیل نبود و جهیزیه چیده نشده بود...! در حالی که... .. .. وقتی از رفتن با کشتی نا امید شدیم، رفتیم واسه بلیط هواپیما.. گفتن جا نیست..باید زودتر از اینها میومدید واسه اوکی کردن.. گفتیم تا کی جا نیست؟گفتن تا بیست شهریور.......!!! وای خدایا...!!نوزدهم عروسیمون بود که...!!!! دیگه کم کم داشتیم باور میکردیم شب عروسیمون خودمون حضور نداریم!! با کلی خواهش و تمنا و اینکه عروسیمونه و .. و... بالاخره 2 تا بلیط تقدیممون کردن....!!! .. .. حالا ما بودیم و کلی اضافه بار...!! یه مقدارشو دادیم دست داداش یه قطره اشک با خودش بیاره واسمون یه مقدارو دادیم به عمه ...یه مقدارو به عمو و .. و... !! وبالاخره 5 روز مونده به عروسی، ماه عسلِ پر از استرس ما پایان یافت و چشممون به جمال خونه ی نیمه تموممون روشن شد....!!! .. .. داستان استرسیِ ما هم چنان ادامه داره ها...!! ادامه مطلب چند تا عکس گذاشتم اگه دوست داشتید ببینید.. ............................................................................................ پ ن:دوستان اول پست گفتم ما برای انجام یک سری کارها عازم این سفرشدیم.. از چندین ماه قبل ما تصمیم به رفتن داشتیم اما چون درگیر کارهای خونه شدیم فرصتی پیش نمیومد...تا اینکه بالاخره 20 روز مونده به عروسی عازم شدیم...! بنابراین چون با این فاصله کم از عروسی عازم سفر شدیم و دقیقه نود قبل عروسی از سفر برگشتیم و همچنین گردش و تفریح و خرید خودمونو کرده بودیم تصمیم گرفتیم این باشه ماه عسلمون و دیگه بعد عروسی نریم به ماه عسل...! اینجوری شد که این شد ماه عسل ناخواسته ی ما.............!!!!! ولی شیرین تر از ماه عسل هایی که کلی با برنامه ریزی همراهن! ............................................................................................... .............................................................................................................................................. تا حالا حضور خدا رو کنار خودت حس کردی؟!! تا حالا معجزه هاشو تو زندگیت دیدی؟! تا حالا امداد های غیبی شو درک کردی؟! من حضور خدا رو همیشه کنار خودم دیدم.... کمک هاشو دیدم...اینکه دستامو بگیره و پا به پام بیاد رو دیدم...! به نظر من معجزه حتما نباید شفای یه بیمار ویلچر نشین باشه...! معجزه نباید حتما زنده شدن یه مرده باشه...! تا حالا فکر کردی اتفاقایی که دور و برت می افته ممکنه یه معجزه باشه؟! ... ... بعد از چند سال دوری ... بالاخره موعد وصال فرا رسید... وصال من و یه قطره اشکم... این چند سال نامزدی و عقد برای ما فراز و نشیب های زیادی داشت... ما تا آخرین لحظات هم این فراز و نشیب ها رو طی کردیم و از سدّ مراسم ازدواج عبور کردیم و به اینجا رسیدیم... ... ... خواستم همه رو توی یه پست بذارم اما دیدم خیلی طولانی میشه واسه همین طیِ چند پست من شما رو از اوضاع و احوالاتمون تا دقایقی قبل از روز عروسی باخبر میکنم....! ... ... تقریبا از هفت هشت ماه مونده به تاریخ عروسی استرس های من شروع شد...! حالا کاش میدونستم استرسم واسه خاطر چیه تا یه کم خودمو دلداری بدم و جلوی اون افکارو بگیرم...! مدام دلشوره داشتم...شبها خوابم نمیبرد... هزاران فکر تو ذهنم در حال رژه رفتن بودن و هر کاری می کردم بیرون نمیرفتن...!! ... ... یادتون هست گفتم خونه ی ما شامل 4 واحده که دقیقا مثل همه؟! یه قطره اشکم از وقتی دنیا اومده اونجا بوده...! طبقه ی بالا و خونه ی عموش شکل خونه ی خودشون بوده... می گفت دیگه خسته شدم از این 4 دیواری تکراری... میخوام یه تغییراتی بدم به خونه آیندمون... ... ... گفتیم یا علی... اولین گامشو دو تایی برداشتیم...!! کلنگ و پتک رو برداشتیم و دو تایی افتادیم به جون خونه...!! در ها رو از جا کندیم و پنجره ها رو در آوردیم....و ... بعدش کار رو سپردیم دست کارگر ها... میخواستیم فقط یه کم خونه رو تغییر بدیم ولی کار بیخ پیدا کرد و کشیده شد به لوله کشی دوباره ی آب و گاز و فاضلاب و برق کشی و کاشیکاری و گچ کاری و ... و....! کارگر ها هم که هی ناز می کردن و میگفتن خورده کاری قبول نمیکنن و یه روز میومدن سر کار و ده روز نمیومدن... و این در حالی بود که لحظه به لحظه به تاریخ عروسی نزدیک و نزدیک تر می شدیم... .. .. بقیه اش واسه پست بعد...! ............................................................................................. ............................................................................................. سلام دوستای گلم... یکی از بهترین دوستای دنیای واقعیم تصمیم گرفته پا به این دنیای مجازی بذاره و دوستیهای مجازی رو هم تجربه کنه...! از شما دوستای گلم دعوت میکنم به وبش سر بزنید و بشید دوستای مهربونش... ممنونم مهربونا.............. " یاس مهربون " سهمِ من از انتظار.... دلِ تنگی است به وسعتِ دریا، نگاهی مه آلود به آسمانِ نیاز، و جمعه هایی که در حسرتِ دیدارِ تو از پیِ هــم می گذرند.. از دورترین نقطه ی این کره ی خاکی نامِ تو را فریاد می زنم... ای آسمانی ترینِ زمینی ها....................!! صدایِ دل تنگی ام را بشنو...................!!! عطر جمعه پیچیده و من لب ساحل نشسته ام که قایق ظهورت به ساحل برسد... باز هم مثل همیشه نیامدی و من تا جمعه ی دیگر چشم انتظار طلوع تو لبِ ساحل می نشینم تا دسته دسته گل نرگس به پای غریب جمعه ها بریزم.... تا دل درست نشود ایمان درست نخواهد شد و تا زبان درست نشود دل درست نخواهد شد..! حضرت محمد(ص) ................................................................................................................................... بـــــــاز دگــــــــر باره رســــــــید اربعـــــــین جــــوش زند خــــــون حســـــین از زمین شــد چهـــلم روز عزای حســــــین جان جهان باد فدای حسیـن ..... برايــــت آســـــمانی خواهـــم كــــــشيد ......................................................................................................... ........................................................................................................... " خدا " تــــــــنها معــــــــــشوقی اســـــــــت که عاشـــــــــقانی دارد که هـــــــــــیچ یک از بودن دیـگری ناراضی نیست و هیچ گاه یکی از آن ها معشوقش را تنـــها برای خـــود نمی خواهد... ........................................................................................................................................ ........................................................................................................................................... تا حالا خوابی دیدید که دقیقا فرداش تعبیر بشه؟؟! من معمولا زیاد خواب می بینم... واسه همین هم زیاد بهشون توجهی نمیکنم... چند شب پیش خواب دیدم نامزدی پسر خالم بود... صبح که از خواب بیدار شدم به دلم افتاد که یه زنگ بزنم به خالم و بپرسم شاید خبرهایی باشه! اما سرگرم کار شدم و فراموش کردم... عصر وقتی مامانمو دیدم گفت فردا شب برای پسر خاله قرار خواستگاری گذاشتیم... منو میگی....!!!؟ خوابمو واسه مامان تعریف کردم و اونهم تعجب کرد...! خلاصه رفتن خواستگاری و همون فرداش هم جواب مثبت رو گرفتن....!!!! حالا یه چیز جالب دیگه اینکه من دقیقا واسه دختر خالم هم همچین خوابی دیدم.........!!! شب خواب دیدم مجلس عقدشونه و دخترخالم میخواد ازدواج کنه.... صبح که از خواب بیدار شدم مامانم گفت خاله زنگ زده و گفته خواستگار اومده... و بعد هم که جواب مثبت دادن و عقد کردن............... واسه خودم که خیلی جالب بود.........!!!واسه شما...نمیدونم.........!!!!! ............................................................................................................................... بعدا نوشت: " به دلیل درخواست فراوان دوستان..." خوابهای درخواستی شما با نازلترین قیمت پذیرفته میشود.... ......................................................................................................................................... قلبِ من شب که می شود،خدا اشک من ستاره می شود ای خدا به من بگو جای جوهر گناه را چطور پاک می کنند؟ آه نام دیگر توست قلبِ من دوباره تند تند می زند... هدهد است ............................................................................................................. " دل هــــایِ بـــــــزرگ و احســـــــاس هــــایِ بلـــــند، عشق هایِ زیبا و پر شکوه می آفرینند " ............................................................................................................. یك سبد پر ز ستاره با ماست
روی یك سفره ی احساس،
كه بین من و تو پیداست..
قلب من سخت اسیر احساس
عشق تو
" قطره ی اشكی" است
كه از گوشه ی چشمت پیداست..
روح تو یك گل سرخ تنهاست
حس من
چون یك موج
در تب و تاب دریاست...
دستم از دوری دستت تنهاست
چشم تو
رنگ قشنگی است
كه در برگ درختان پیداست... واسم خیلی جالبه.... تا زمانی که نامزدی بودیم و جدا از هم زندگی میکردیم، اصلا باورم نمیشد یه روزی قراره از راه برسه که من و یه قطره اشکم باید تا همیشه کنار هم باشیم و زیر یه سقف زندگی کنیم...!!! وقتی ازدواج کردیم،تا یکی دو ماهه اول اصلا باورم نمیشد که ازدواج کردیم و قراره واسه همیشه با هم و در کنار هم و دور از خانواده هامون زندگی کنیم...! باورم نمیشد دیگه دوران مجردی و دوری تموم شده و رویاهام رنگ حقیقت به خودش گرفته! (فیلم چپ دست رو دیدی...؟!مث همون فیلمه من مینشستم دوساعت خیره به عکس عروسیمون نگاه میکردم تا همه چی یادم بیاد! که ما ازدواج کردیم...عروسی گرفتیم... اینم عکس عروسیمونه...!! بعد که قانع میشدم آره بابا ما دیگه مزدوج شدیم میرفتم دنبال کار خونه و کدبانوگری..!! و حالا که ۴ ماه از ازدواجمون میگذره اصلا باورم نمیشه که یه زمانی من و یه قطره اشک هر کدوم جدا از هم و خونه باباهامون زندگی میکردیم..!! یه زمانی نامزدی بودیم...دور ازهم بودیم... و یه روزی همه ی اینهایی رو که الان دارمو تو رویاهام دنبالشون میگشتم و این روزها رو تو ذهنم ترسیمشون میکردم!!! البته زیاد جدی نگیرید.........تراوشات ذهنم بود!!! راستی......!!!!!!!! شما دیدید تا حالا کسی یعنی زوجی قبل از عروسی برن ماه عسل؟؟! بعد دقیقا چند روز مونده به عروسیشون از ماه عسل برگردن؟! اگه دیدید که هیچی....ولی اگه ندیدید مارو ببینید..!!ما قبل عروسی رفتیم ماه عسل! یعنی تصمیم نداشتیم ماه عسل شه ها!! ولی خوب چون تا چند روز قبل عروسی به طول انجامید ما هم دو نفری تصمیم گرفتیم اسمشو بذاریم ماه عسل قبل از ازدواج!!! اگه دوست داشتید بگید تا یه پست رو اختصاص بدم به این ماه عسل....! آخر پاییز شد... همه دم می زنند از شمردن جوجه ها... ولی آیا تا به حال شمرده ای...؟! برای شروع بگذار از جایی شروع کنیم... اول از همه بشمار تعداد دل هایی که به دست آورده ای.... و بعد بشمار تعداد لبخندهایی که بر لب مردم نشاندی... و سپس بشمار تعداد اشک هایی که به خاطر همدلی از سر شوق و غم ریختی.. و در آخر بشمار تعداد دستان نیازمندی که گرفتی و تعداد قدم هایی که در کار خیر برداشتی.. و همه ی اینها را که بشماری، تعداد لبخند های آن " یگانه " به دست می آید... و تمام....................جوجه هایت شمرده شد....!! پ ن : الان حنانه کوچولو (دختر جاریم) رو خوابوندمش.... چه حس خوبیه...!!!حـــــس مــــادرانه ی مان شــــکفت....!!! راستی بچه ها....شما جوجه هاتونو شمردید...؟! آری... خورشـــید ثابت کـــــرد : حتی طولانی تــــرین شـــــب نیز با اولین تیـــــغ درخشــــان نور، به پـــایــــان می رسد.. حتی اگر به بلنـــدای یلــــدا باشد... " بیـــــدار باش و امـــــیدوار " " خـــــورشیـــــدی در راه اســــت... " گاهی اوقات دستهایم به آرزوهایم نمی رسند شاید چون آرزوهایم بلندند ... ولی درخت سرسبز و شاداب صبرم می گوید : " امیــــدی" هست ؛ چون "خـــــدایی" هست ... طلاق....تمام...
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()





باورش کن !![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()



وَلَن تَرْضَىٰ عَنكَ الْيَهُودُ وَلَا النَّصَارَىٰ حَتَّىٰ تَتَّبِعَ مِلَّتَهُمْ





![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()



![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

دوستای مهربونم...

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

♥ادامه مطلب♥
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()

![]()
![]()
![]()
هیچی دیگه...!کاری نمیتونستم بکنم...!![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
♥ادامه مطلب♥

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()



پر از ســتاره هایِ همـــيشه نــورانی
تـــو در كـــنارِ مــــن رویِ ابـــرها
مــن غرقِ آن همه مهربانی

![]()
![]()
این گلها تقدیم ِ شما دوستای گلم
![]()
![]()

قالیِ خداست
تار و پودش از پرِ فرشته هاست
پهن کرده او دلِ مرا
در اتاقِ کوچکی در آسمان خراشِ آفتاب
برق می زند
قالیِ قشنگ و نو نوارِ من
از تلاشِ آفتاب...
روی قالی دلم
راه می رود
ذوق می کنم،گریه می کنم
هرستاره ای به سمت ماه می رود
یک شبی حواس من نبود
ریخت روی قالی دلم
شیشه ای مرکب سیاه
سال هاست مانده جای آن
جای لکه های اشتباه

لکه های چرک مرده را کجا
خاک می کنند؟
از میان تار و پود قلب
آه...
آه از این همه گناه و اشتباه
آه بال می زند به سوی تو
کبوتر تو است
مثلِ اینکه باز هم خدا
روی قالیِ دلم، قدم گذاشته...
در میانِ رشته هایِ نازکِ دلم
نقشِ یک درخت و یک پرنده کاشته
قلبِ من چقدر قیمتی است
چون که قالیِ ظریف و دست بافِ اوست
این پرنده ای که لایِ تار و پودِ آن نشسته است،
می پرد به سویِ قلّه هایِ قافِ دوست...


![]()
![]()
![]()
)![]()
![]()



![]()
![]()

![]()

| Design By : Pichak |




